<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="0.92">
	<channel>
		<title>خدایا ارامشم تویی</title>
		<link>https://zahrakaram.kowsarblog.ir/</link>
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
				<item>
			<title>روزه های ماه رجب شهید صیاد شیرازی</title>
						<description>&lt;p&gt;✨﷽✨&lt;br /&gt;
✅روزه های ماه رجب شهید صیاد شیرازی&lt;br /&gt;
همه ی لحظه به لحظه ای که با صیاد کار کردم برای من درس بود؛ برای من و همه ی کسانی که با او کار کردند.&lt;br /&gt;
یک افسر وظیفه داشتیم، تلفن چی دفتر معاونت بازرسی بود. دفتر معاونت بازرسی همیشه فعال بود. شب و روز شبها توی بازرسی کسی بود که به تلفن ها جواب بدهد یکی شان همین افسر، وقتی خدمتش تمام شد، آمد پیش من.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;گفت جناب سرهنگ! من یک لیسانسه بودم، ولی افتخار می کنم که این جا تلفن چی دفتر تیمسار بودم.&lt;br /&gt;
گفتم «چه طور؟»&lt;br /&gt;
گفت: «من توی این مدت سه چیز از تیمسار یاد گرفتم؛ کم بخورم، کم بخوابم، زیاد عبادت کنم».&lt;br /&gt;
راست می گفت. صیاد کم می خورد و کم می خوابید و زیاد عبادت می کرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سه ماه رجب و شعبان و رمضان هر روز روزه بود. ماه های دیگر هم دوشنبه ها و پنج شنبه ها.&lt;br /&gt;
وقتی هم روزه نبود و می خواست ناهار بخورد ناهارش چی بود، یک تکه نان بربری با مقداری کاهو، با یک لیوان شیر.&lt;br /&gt;
اگر خودش مهمان داشت، یا توی جمعی بود، مثل دیگران ناهار می خورد، وگرنه غذایش معمولاً همین بود که گفتم.&lt;br /&gt;
📚کتاب خدا می خواست زنده بمانی؛ کتاب علی صیاد شیرازی.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://zahrakaram.kowsarblog.ir/روزه-های-ماه-رجب-شهید-صیاد-شیرازی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://zahrakaram.kowsarblog.ir/روزه-های-ماه-رجب-شهید-صیاد-شیرازی</link>
							</item>
				<item>
			<title>داستان عمو احمد ونانواییش</title>
						<description>&lt;p&gt;​داستان عمو احمد ونانواییش&lt;br /&gt;
اسم من معروف به عمو احمد است. بیش از ۳۰ سال است که در یک محله کارگرنشین، یک نانوایی کوچک دارم. بوی نان تازه پخته شده تمام زندگی من است. نسل‌های زیادی را دیده‌ام که جلوی نانوایی‌ام بزرگ شده‌اند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;من فقط نان نمی‌فروشم؛ به چهره مشتریانم هم نگاه می‌کنم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;قبلاً متوجه پیرمردی می‌شدم، لباس‌هایش بسیار مرتب اما قدیمی بود و هر روز ساعت ۲ بعد از ظهر می‌آمد. او از جمعیت دور می‌ایستاد، به نان‌های روی ویترین نگاه می‌کرد، جیبش را می‌مالید انگار که سکه می‌شمرد، و سپس بدون خرید چیزی آنجا را ترک می‌کرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چهره‌اش داستانی از غرور در مبارزه با گرسنگی را روایت می‌کرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یک روز، تصمیم گرفتم نقشه‌ای بکشم. وقتی رسید منتظرش ماندم و در همان نقطه ایستادم. با صدای بلند و شاد او را صدا زدم:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#8220;هی، آقا! هی، پیرمرد! بله، شما! تبریک می‌گویم!&amp;#8221;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مرد تعجب کرد و به اطراف نگاه کرد: &amp;#8220;من؟&amp;#8221;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به او گفتم: «بله، شما امروز صدمین مشتری ما هستید! و این یعنی دو بسته نان به عنوان هدیه و یک بسته کلوچه خرما دریافت می‌کنید.» صورتش سرخ شد و با صدای آهسته گفت: «اما من چیزی نخریدم&amp;#8230;» سریع جواب دادم: «اینها قوانین مسابقه هستند، آقا! جایزه به صدمین مشتری می‌رسد، چه چیزی بخرند چه نخرند. لطفاً، تا مجبور نباشید در صف منتظر بمانید.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;او در حالی که می‌لرزید، کیسه را گرفت و در حالی که لبخند می‌زد، چشمانش پر از اشک بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از آن روز به بعد، شروع به برگزاری «مسابقه‌های» ساختگی زیادی کردم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یک بار «برای جشن سالگرد افتتاح مغازه» بود و بار دیگر «چون خمیر اضافی داشتیم.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کم کم متوجه زنان بیوه، دانشجویانی که دور از خانه درس می‌خواندند و کارگران روزمزد شدم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سپس غافلگیری از راه رسید.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یک مشتری دائمی، یک استاد دانشگاه، مرا در حال دادن «جایزه ساختگی» به یک دانشجو دید.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بعد از اینکه دانش‌جو رفت، به من نزدیک شد و مقداری پول روی میز گذاشت.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;با لبخند به من گفت: «عمو احمد، می‌خواهم در این صدمین مسابقه مشتری شرکت کنم. این پول را پیش خودت نگه دار و هر وقت کسی نیازمند آمد و نتوانست پول را بپردازد، او را برنده بدان.» و اینگونه بود که ایده «نان معلق» شروع شد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یک تخته سیاه کوچک داخل نانوایی درست کردم و روی آن نوشتم:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«امروز ۵۰ نان پیش خرید موجود است. هر کسی که به آنها نیاز دارد، بدون تردید آنها را درخواست کند.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;این ابتکار عمل گسترش یافت.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مردم شروع به ورود به مسابقه کردند، ۱۰ نان می خریدند و ۵ نان اضافی می گذاشتند و می گفتند: «این را روی تخته سیاه بگذارید.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بچه‌ها می آمدند و پول خردشان را می گذاشتند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;حتی کارگران هم شروع به دادن بخشی از دستمزد روزانه خود به تخته سیاه می کردند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نانوایی چیزی بیش از مکانی شد که آرد و نان می‌فروخت. به یک «بانک کرامت» تبدیل شد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پیرمرد (بعداً فهمیدم که معلم بازنشسته زبان عربی است) با سربلندی شروع به گرفتن سهمش از تخته سیاه کرد، چون می‌دانست که این کار خیری از طرف من نیست، بلکه «هدیه‌ای» از طرف تمام جامعه‌ای است که با او احساس ارتباط می‌کردند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یک ماه قبل از مرگش، پیش من آمد و یک کتاب بسیار قدیمی و کمیاب برایم آورد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;او به من گفت: «من پولی ندارم که زحماتت را جبران کنم، اما این کتاب گرانبهاترین چیزی است که دارم. آن را پیش خودت نگه دار.» کتاب را باز کردم و تقدیم‌نامه‌ای با دستخط لرزانش پیدا کردم:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«به عمو احمد&amp;#8230; که عشق را قبل از نان می‌پزد. از تو ممنونم که هرگز نگذاشتی گرسنه به رختخواب بروم و هرگز نگذاشتی شکسته به رختخواب بروم.» این پایان حرف‌هایش بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;من بزرگ شدم و حالا فرزندانم نانوایی را اداره می‌کنند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نصیحت من به آنها واضح بود:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;«درِ این نانوایی هرگز به روی یک گرسنه بسته نمی‌شود&amp;#8230; و این تخته سیاه از گاوصندوق مهم‌تر است.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چون کشف کردیم که ما فقط به مردم نان نمی‌دهیم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ما به آنها این حس را می‌دهیم که دنیا هنوز جای خوبی است.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;درس مهربانی مسری است&amp;#8230;&lt;br /&gt;
درست مثل هر بیماری واگیردار دیگری، اما حتی شیرین‌تر.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;شما شروع می‌کنید&amp;#8230; و ناگهان ارتشی از افراد مهربان را می‌بینید که پشت سر شما ایستاده‌اند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;لازم نیست ثروتمند باشید تا به کسی کمک کنید&amp;#8230; کافی است انسان باشید.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://zahrakaram.kowsarblog.ir/داستان-عمو-احمد-ونانواییش&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://zahrakaram.kowsarblog.ir/داستان-عمو-احمد-ونانواییش</link>
							</item>
				<item>
			<title>قال امیرالمومنین ع</title>
						<description>&lt;p&gt;کسی که در بجا آوردن عمل کندی و کوتاهی کند، شرافت فامیلی او را به جایی نمی‌رساند.&lt;br /&gt;
📚تصنیف غرر / ۹۳۹۰&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://zahrakaram.kowsarblog.ir/قال-امیرالمومنین-ع-5&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://zahrakaram.kowsarblog.ir/قال-امیرالمومنین-ع-5</link>
							</item>
				<item>
			<title>اولین قدم عبودیت</title>
						<description>&lt;p&gt;✍استاد فاطمی نیا:&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
رجب و شعبان ماه هاي بزرگي مي باشند. يكي از اولياي خدا ميفرمود : روايات دلالت ميكند كه رجب و شعبان مثل دوچشمه هستند كه مهمانان خدا قبل از ورود به ماه مبارك رمضان ، خود را در آن شست وشو بدهند و آماده ي مهماني خدا شوند. اين ماه را مغتنم بدانيم ، زياد استغفار كنيم و تصميم بگيريم بر ترك معاصي .&lt;br /&gt;
ترك معصيت اولين قدم عبوديت است.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://zahrakaram.kowsarblog.ir/اولین-قدم-عبودیت&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://zahrakaram.kowsarblog.ir/اولین-قدم-عبودیت</link>
							</item>
				<item>
			<title>شکرگزاری</title>
						<description>&lt;p&gt;شکر گزاری برای نعمت باران&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خداوند در باران همه عظمتش را پنهان کرده است اودر سادگی قطره ها  ودر نرمی بارش، در طراوت پس از باران خودرا&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نشان می دهد.باران آیینه ای است که خدا درآن انعکاس یافته است🌧 خداونددر هر قطره باران بخشش خود را بر زمین فرو فرستاده است ⛈&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;#شکر گزاری&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;https://zahrakaram.kowsarblog.ir/media/blogs/zahrakaram/mobile/wp-image-325800618309544655jpg.jpg?mtime=1767123830&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://zahrakaram.kowsarblog.ir/media/blogs/zahrakaram/mobile/wp-image-325800618309544655jpg.jpg?mtime=1767123830&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-412262 alignnone size-full&quot; width=&quot;650&quot; height=&quot;1011&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://zahrakaram.kowsarblog.ir/شکرگزاری-37&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://zahrakaram.kowsarblog.ir/شکرگزاری-37</link>
							</item>
				<item>
			<title>مسجد سهله و سنگ سبز آسمانی</title>
						<description>&lt;p&gt;​&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;مسجد سهله و سنگ سبز آسمانی!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;اون دسته از عزیزانی که به کربلا مشرف میشن حتما ب مسجد سهله سر میزنن&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;يكى ديگر از مساجد مبارك، مسجد سهله است و آن خانه ادريس پيامبر (ص) بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;كه در اين مسجد خياطى مى كرد و نماز مى خواند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;كسى حاجتش را در اين مسجد از خدا بخواهد،&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;خداوند حاجت او را روا مى كند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;و در روز قيامت وى را به جايگاه بلندى در مرتبه ادريس بالا مى برد و او را از گرفتارى دنيا و مكر دشمنانش پناه مى دهد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;در بحار الأنوار به نقل از ابن مهران از امام صادق (ع) روايت كرده كه گفت:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;هرگاه وارد كوفه شدى به مسجد سهله برو و آن جا نماز بخوان و از خداوند حاجت دين و دنيايت را بخواه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;امام صادق (ع) فرمود:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;مسجد سهله خانه حضرت ابراهيم (ع) بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;كه از آن جا به نزد قوم عمالقه رفت&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;و هر گرفتارى كه به آن مسجد آيد و بين نماز مغرب و عشا در آن نماز بخواند و دعا كند، خداوند گرفتارى او را برطرف مى كند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;و در هر شبانه روز، ملائكه به اين مسجد پناه آورده، به عبادت خدا مى پردازند،&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;و هيچ پيامبرى به رسالت برانگيخته نشد مگر اين كه در آن مسجد نماز خواند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;و از آن جا حضرت ابراهيم (ع) به&amp;nbsp; قوم عمالقه به سوى يمن حركت كرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;و از اين مسجد حضرت داود (ع) به سوى جالوت رفت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;واما :&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;در گوشه این مسجد&amp;nbsp; آن سنگ سبزی&amp;nbsp; است که صورت وشمایل همه ی پیامبران بر آن نقش بسته زیرا این سنگ گِلی ایست که خداوندپیامبران را از آن آفریده است..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;و بعد از ظهور امام زمان ب روی ان سنگ نقش&amp;nbsp; صورت تمام پیامبران نمایان میشود &amp;#8230;.!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://zahrakaram.kowsarblog.ir/مسجد-سهله-و-سنگ-سبز-آسمانی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://zahrakaram.kowsarblog.ir/مسجد-سهله-و-سنگ-سبز-آسمانی</link>
							</item>
				<item>
			<title>مناجات</title>
						<description>&lt;p&gt;​&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;✍روزی بایزید بسطامی فرمود:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;سی سال بود كه ميگفتم:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;خدایا؛ چنين كن و چنين دِه ؛&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;چون به قدمِ اولِ معرفت رسيدم ؛&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;گفتم :&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;الهی؛ تو مرا باش و هر چه مي خواهی كن&amp;#8230;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;نقل است كه شيخ در پس امام جماعتی ؛ نماز خواند؛&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;پس از نماز ؛ امام جماعت پرسيد : ياشيخ !!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;تو كسبی نمی كنی و چيزی از كسی نمی خواهی ؛&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;از كجا مي خوری ؟ بايزيد گفت :&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;صبر كن تا اين نماز را دوباره به قضا بخوانم .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;گفت : چرا ؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;گفت : نماز از پس كسي كه روزی دهنده را نداند ؛ روا نبود &amp;#8230;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://zahrakaram.kowsarblog.ir/مناجات-432&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://zahrakaram.kowsarblog.ir/مناجات-432</link>
							</item>
				<item>
			<title>داستان</title>
						<description>&lt;p&gt;​&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;اين بود که از دوندگي خسته شد و از بزرگان و از همه کس نااميد شد و ناچار دل در خدا بست و درمانده و دل شکسته راه مسجد را پيش گرفت. در مسجد هيچ کس نبود. وضويي گرفت و در محراب شبستان مسجد دو رکعت نماز خواند و از ناراحتي که داشت شروع کرد بلند بلند مناجات کردن:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;- خدايا هيچ کس به داد من نرسيد، ديگر چاره اي نمانده و هيچ کاري از دستم برنمي آيد، حالا ديگر تو به داد من برس و داد مرا از اين بيدادگر بستان. خدايا&amp;#8230; خدايا&amp;#8230;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;دلش شکسته بود و بي اختيار به صداي بلند به گريه افتاد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;در اين موقع پيرمرد درويشي از ايوان مسجد به شبستان وارد شده بود و مناجات مرد کاسب را شنيد و گريه اش را ديد و دلش به حال آن مرد سوخت. وقتي گريه اش آرامتر شد درويش پيش آمد و گفت:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;- اي برادر، خوب صفايي پيدا کردي، شايد نمي خواهي کسي حال تو را ببيند اما من حرفهايت را شنيدم و متأثر شدم. مگر چه شده که اين طور ناراحت و بي طاقت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;شده اي؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;مرد گفت: نمي دانم، وقتي آدم از همه جا درمانده مي شود و دلش مي شکند ديگر اختيار زبانش و اشکش را ندارد، اميدوارم مرا ببخشيد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;درويش گفت: بخشايش از خداست. نه، واقعاً مي خواهم بپرسم چه شده، شايد وسيله اي و علاجي پيدا شود، شايد کاري بشود کرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;مرد گفت: کار از گفتن گذشته، مگر خدا خودش چاره اي بکند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;درويش گفت: مي فهمم، خوب، خدا هم کارها را با اسبابها راست مي آورد. خدا به مردم روزي مي دهد اما نان را با زنبيل از آسمان نمي فرستد. در دنيا سبب ها و وسيله هاي بسياري هست که وقتي کسي آنها را نمي شناسد نمي داند چه بايد بکند. من فکر مي کنم اگر دردت را به من بگويي شايد خداوند سببي بسازد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;مرد گفت: گفتن هيچ فايده اي ندارد. اي درويش در بغداد فقط خليفه مانده است که با او نگفته ام، ديگر با همه اميران و بزرگان، با قاضي و شحنه و با هر که تو فکرش را بکني گفته ام و فايده نداشته، به اينکه با تو بگويم هم سودي ندارد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;درويش گفت: خيلي خوب، ولي ببين ظاهر کار نشان مي دهد که من از تو درويش ترم ولي اينقدر مثل تو ناراحت نيستم. شايد تو هم از اين گفتن آرامشي پيدا کني، تازه اگر فايده اي ندارد ضرري هم ندارد. من که درد و گرفتاري تو را بيشتر نمي کنم. يا سودي از اين گفتن به دست مي آيد يا نمي آيد ولي زياني ندارد. مگر نشنيده اي که از قديم گفته اند: هر که غمي دارد و با هر کسي بگويد شايد که از کمتر کسي چيزي بشنود که راحتي بيابد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;مرد گفت: راست مي گويي، بهتر است بگويم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;و داستان خود را از اول تا آخر براي درويش تعريف کرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;درويش وقتي احوال را شنيد گفت: هان، پس معلوم مي شود حق با تو است و اگر هر چه من مي گويم عمل کني همين امروز مي تواني پول خودت را از آن امير وصول کني.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;مرد کاسب گفت: چه طور ممکن است!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;درويش گفت: حالا مي بيني. اگر نشد مرا سرزنش کن. اصلا اگر درست فکر کني حالا وقت نماز نبود و من هم نمي دانم چرا به مسجد آمدم و در اين وقت روز گويا خدا مرا به مسجد کشيد تا آنچه را مي دانم به تو بگويم که تو راحت شوي. من چيزي نيستم ولي اين دعاي تو بود که مستجاب شد و سبب ساز آن خداست. خداوند هميشه اسباب هايي دارد که به موقع خودش به کار مي اندازد و حق را بر ناحق پيروز مي کند، اين اسبابها گاهي در آخرين لحظه به کار مي افتد براي اينکه پيش از آن مردم کوشش و تلاش خودشان را هم بکنند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;مرد گفت: نمي دانم، مي گويي چه کار کنم، اميد به خدا.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://zahrakaram.kowsarblog.ir/داستان-440&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://zahrakaram.kowsarblog.ir/داستان-440</link>
							</item>
			</channel>
</rss>
