خدایا ارامشم تویی

  • خانه
  • یا مهدی ادرکنی  داستان 

روزه های ماه رجب شهید صیاد شیرازی

11 دی 1404 توسط زهرا کرمی

✨﷽✨
✅روزه های ماه رجب شهید صیاد شیرازی
همه ی لحظه به لحظه ای که با صیاد کار کردم برای من درس بود؛ برای من و همه ی کسانی که با او کار کردند.
یک افسر وظیفه داشتیم، تلفن چی دفتر معاونت بازرسی بود. دفتر معاونت بازرسی همیشه فعال بود. شب و روز شبها توی بازرسی کسی بود که به تلفن ها جواب بدهد یکی شان همین افسر، وقتی خدمتش تمام شد، آمد پیش من.
 گفت جناب سرهنگ! من یک لیسانسه بودم، ولی افتخار می کنم که این جا تلفن چی دفتر تیمسار بودم.
گفتم «چه طور؟»
گفت: «من توی این مدت سه چیز از تیمسار یاد گرفتم؛ کم بخورم، کم بخوابم، زیاد عبادت کنم».
راست می گفت. صیاد کم می خورد و کم می خوابید و زیاد عبادت می کرد.

سه ماه رجب و شعبان و رمضان هر روز روزه بود. ماه های دیگر هم دوشنبه ها و پنج شنبه ها.
وقتی هم روزه نبود و می خواست ناهار بخورد ناهارش چی بود، یک تکه نان بربری با مقداری کاهو، با یک لیوان شیر.
اگر خودش مهمان داشت، یا توی جمعی بود، مثل دیگران ناهار می خورد، وگرنه غذایش معمولاً همین بود که گفتم.
📚کتاب خدا می خواست زنده بمانی؛ کتاب علی صیاد شیرازی.

 نظر دهید »

داستان عمو احمد ونانواییش

11 دی 1404 توسط زهرا کرمی

​داستان عمو احمد ونانواییش
اسم من معروف به عمو احمد است. بیش از ۳۰ سال است که در یک محله کارگرنشین، یک نانوایی کوچک دارم. بوی نان تازه پخته شده تمام زندگی من است. نسل‌های زیادی را دیده‌ام که جلوی نانوایی‌ام بزرگ شده‌اند.

من فقط نان نمی‌فروشم؛ به چهره مشتریانم هم نگاه می‌کنم.

قبلاً متوجه پیرمردی می‌شدم، لباس‌هایش بسیار مرتب اما قدیمی بود و هر روز ساعت ۲ بعد از ظهر می‌آمد. او از جمعیت دور می‌ایستاد، به نان‌های روی ویترین نگاه می‌کرد، جیبش را می‌مالید انگار که سکه می‌شمرد، و سپس بدون خرید چیزی آنجا را ترک می‌کرد.

چهره‌اش داستانی از غرور در مبارزه با گرسنگی را روایت می‌کرد.

یک روز، تصمیم گرفتم نقشه‌ای بکشم. وقتی رسید منتظرش ماندم و در همان نقطه ایستادم. با صدای بلند و شاد او را صدا زدم:

“هی، آقا! هی، پیرمرد! بله، شما! تبریک می‌گویم!”

مرد تعجب کرد و به اطراف نگاه کرد: “من؟”

به او گفتم: «بله، شما امروز صدمین مشتری ما هستید! و این یعنی دو بسته نان به عنوان هدیه و یک بسته کلوچه خرما دریافت می‌کنید.» صورتش سرخ شد و با صدای آهسته گفت: «اما من چیزی نخریدم…» سریع جواب دادم: «اینها قوانین مسابقه هستند، آقا! جایزه به صدمین مشتری می‌رسد، چه چیزی بخرند چه نخرند. لطفاً، تا مجبور نباشید در صف منتظر بمانید.»

او در حالی که می‌لرزید، کیسه را گرفت و در حالی که لبخند می‌زد، چشمانش پر از اشک بود.

از آن روز به بعد، شروع به برگزاری «مسابقه‌های» ساختگی زیادی کردم.

یک بار «برای جشن سالگرد افتتاح مغازه» بود و بار دیگر «چون خمیر اضافی داشتیم.»

کم کم متوجه زنان بیوه، دانشجویانی که دور از خانه درس می‌خواندند و کارگران روزمزد شدم.

سپس غافلگیری از راه رسید.

یک مشتری دائمی، یک استاد دانشگاه، مرا در حال دادن «جایزه ساختگی» به یک دانشجو دید.

بعد از اینکه دانش‌جو رفت، به من نزدیک شد و مقداری پول روی میز گذاشت.

با لبخند به من گفت: «عمو احمد، می‌خواهم در این صدمین مسابقه مشتری شرکت کنم. این پول را پیش خودت نگه دار و هر وقت کسی نیازمند آمد و نتوانست پول را بپردازد، او را برنده بدان.» و اینگونه بود که ایده «نان معلق» شروع شد.

یک تخته سیاه کوچک داخل نانوایی درست کردم و روی آن نوشتم:

«امروز ۵۰ نان پیش خرید موجود است. هر کسی که به آنها نیاز دارد، بدون تردید آنها را درخواست کند.»

این ابتکار عمل گسترش یافت.

مردم شروع به ورود به مسابقه کردند، ۱۰ نان می خریدند و ۵ نان اضافی می گذاشتند و می گفتند: «این را روی تخته سیاه بگذارید.»

بچه‌ها می آمدند و پول خردشان را می گذاشتند.

حتی کارگران هم شروع به دادن بخشی از دستمزد روزانه خود به تخته سیاه می کردند.

نانوایی چیزی بیش از مکانی شد که آرد و نان می‌فروخت. به یک «بانک کرامت» تبدیل شد.

پیرمرد (بعداً فهمیدم که معلم بازنشسته زبان عربی است) با سربلندی شروع به گرفتن سهمش از تخته سیاه کرد، چون می‌دانست که این کار خیری از طرف من نیست، بلکه «هدیه‌ای» از طرف تمام جامعه‌ای است که با او احساس ارتباط می‌کردند.

یک ماه قبل از مرگش، پیش من آمد و یک کتاب بسیار قدیمی و کمیاب برایم آورد.

او به من گفت: «من پولی ندارم که زحماتت را جبران کنم، اما این کتاب گرانبهاترین چیزی است که دارم. آن را پیش خودت نگه دار.» کتاب را باز کردم و تقدیم‌نامه‌ای با دستخط لرزانش پیدا کردم:

«به عمو احمد… که عشق را قبل از نان می‌پزد. از تو ممنونم که هرگز نگذاشتی گرسنه به رختخواب بروم و هرگز نگذاشتی شکسته به رختخواب بروم.» این پایان حرف‌هایش بود.

من بزرگ شدم و حالا فرزندانم نانوایی را اداره می‌کنند.

نصیحت من به آنها واضح بود:

«درِ این نانوایی هرگز به روی یک گرسنه بسته نمی‌شود… و این تخته سیاه از گاوصندوق مهم‌تر است.»

چون کشف کردیم که ما فقط به مردم نان نمی‌دهیم.

ما به آنها این حس را می‌دهیم که دنیا هنوز جای خوبی است.

درس مهربانی مسری است…
درست مثل هر بیماری واگیردار دیگری، اما حتی شیرین‌تر.

شما شروع می‌کنید… و ناگهان ارتشی از افراد مهربان را می‌بینید که پشت سر شما ایستاده‌اند.

لازم نیست ثروتمند باشید تا به کسی کمک کنید… کافی است انسان باشید.

 نظر دهید »

قال امیرالمومنین ع

09 دی 1404 توسط زهرا کرمی

کسی که در بجا آوردن عمل کندی و کوتاهی کند، شرافت فامیلی او را به جایی نمی‌رساند.
📚تصنیف غرر / ۹۳۹۰

 نظر دهید »

اولین قدم عبودیت

09 دی 1404 توسط زهرا کرمی

✍استاد فاطمی نیا: 
رجب و شعبان ماه هاي بزرگي مي باشند. يكي از اولياي خدا ميفرمود : روايات دلالت ميكند كه رجب و شعبان مثل دوچشمه هستند كه مهمانان خدا قبل از ورود به ماه مبارك رمضان ، خود را در آن شست وشو بدهند و آماده ي مهماني خدا شوند. اين ماه را مغتنم بدانيم ، زياد استغفار كنيم و تصميم بگيريم بر ترك معاصي .
ترك معصيت اولين قدم عبوديت است.

 نظر دهید »

شکرگزاری

09 دی 1404 توسط زهرا کرمی

شکر گزاری برای نعمت باران

خداوند در باران همه عظمتش را پنهان کرده است اودر سادگی قطره ها ودر نرمی بارش، در طراوت پس از باران خودرا 

نشان می دهد.باران آیینه ای است که خدا درآن انعکاس یافته است🌧 خداونددر هر قطره باران بخشش خود را بر زمین فرو فرستاده است ⛈

#شکر گزاری

 نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 6
  • ...
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • ...
  • 53
اسفند 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29

خدایا ارامشم تویی

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس